هفت ماه گذشت
اصلا باورم نمیشه هفت ماه از به دنیا اومدن آرش میگذره.خیلی زود گذشت.زودتر از اونی که فکرشو بکنی.
نمیدونم همه بچه ها اینطورن یا فقط آرشه که تند تند تغییر عادت میده.
تا چند ماه پیش موقع شیر خوردن انگشت اشارمو میگرفت که من خیلی دوس داشتم.بعد از یه مدت همش دستش تو دهنم بود که خوشم نمیومد.خیلی تو دهنمو چنگ مینداخت.بعد از یه مدت موهای خودشو میگرفت.
الان فقط موهای منو میکشه.طوری که گاهی وقتا تا موهامو نگیره شیر نمیخوره!گریه زاری راه میندازه.تا موهامو دستش میدم شروع میکنه به خوردن!کاش فقط میگرفتشون.چنان موهامو میکشه که هر بار چند تارو میکنه!
با خوابیدنشم که هر بار یه مشکل داریم.خوابش میاد بجای اینکه بخوابه گریه زاری میکنه.انگار میخوای مجازاتش کنی!خیلی مقاومت میکنه.وقت خوابش که میشه عزا میگیرم.
نمیتونم تنهاش بذارم.شروع میکنه گریه کردن.باید همش کنارش باشم.تازگیام همش میاد بغلمون.تا میخوایم بذاریمش زمین گریه راه میندازه.خستم.از بس بغلمه.دیگه نا ندارم.
موقع گریه یه چیزای جالبی میگه که حسابی میخورمش.حسابی شاکیه.حرفاش قابل نوشتن نیست.بیشتر میگه نه!!ننننن نه نه نه.دقیق نمیتونم بنویسمش.د رو هم زیاد میگه.خلاصه خیلی با مزه س.
چند وقته شروع کرده خودشو رو به جلو میکشه.از اون شبی که خونه داییم منتظر جنازه پسر داییم بودیم.(یکشنبه شب بیست و یک مهر)پیش خاله کوچیکم بود.صدام کرد گفت بیا ببین داره خودشو رو به جلو میکشه.
یه بلایی شده.تا سفره میندازیم خودشو به سفره میرسونه.وقتیم نشسته خودشو رو به جلو میندازه بعد شروع میکنه به سینه خیز رفتن.
آرش معمولا سر ماه (بیسست و هشتم به بیست و هشتم) یه کار جدیدو شروع میکرد.ولی جلو رفتنو قبل از هفت ماهگیش شروع کرد.
از روز شنبه بیست و ششم هم دس دسی میکنه.نشسته بود بازی میکرد که دیدم داره دست میزنه.
ماشالا اصلا آروم و قرار نداره.همش در حال وول خوردنه.خلاصه حسابی خستم کرده.همش کمرم و دستام درد میکنه.مخصوصا دست راستم.چون بیشتر با دست راسم بغلش میکنم.
فعلا همینا یادمه.
آرش جونم هفت ماهگیت مبارک باشه عزیز دلم.عزیزم خواهشا اینقد مامانی رو اذیت نکن.
همون دعاهای همیشگی رو برات دارم.
الهی همیشه خدا پشت و پناهت باشه.
الهی بزرگ شدنتو ببینم گل من.
دوست دارم قلبم.
تو همه زندگیمی آرشم.
میبوسمت نفسم.




هفت ماه گذشت
